۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

چرااززندگي لذت نمي بريم؟

ظرفيت ذهن به گونه اي است كه فقط مي تواند چيزها را به طور ناقص ببيند.ذهن به قسمتي كه مي بيند مي چسبد.به آن وابسته ميشود.وقسمت ديگر را ازترس اينكه مخالف وضدقسمتي كه به آن وابسته شده است باشد پس مي زند.بخاطر همين درگيري تمام زندگي تان رادرفشار وناراحتي مي گذرانيد.به زندگي آويزان مي شويد.وسعي مي كنيدكه ازمرگ دوري كنيد مي خواهيد زندگي كنيد نمي خواهيد بميريد حتي نمي خواهيد بپذيريدكه مرگ وزندگي دوروي يك سكه اند بنابراين همانقدر از زندگي محروم وبي نصيب مي مانيد كه ازمرگ مي هراسيد. وقتتان را صرف اين مي كنيد كه خودتان را از شرمرگ نجات بدهيد به اين ترتيب هرگز نخواهيد توانست زندگي را به معناي حقيقي آن زندگي كنيد. به گذشته تان نگاه كنيدآياتابحالاززندگي لذت برديديااينكه درترس دايم بوده ايدآيادرست زندگي كرده ايد؟يااينكه درصددايجادشرايط مناسب براي زندگي كردن در آينده بوده ايد؟اگر آموخته باشيد كه چگونه زندگي كنيد وهماهنگ ودرست زندگي كرده باشيد به اين يقين رسيده ايد كه مرگ بخش غير قابل اجتناب زندگي است وراه گريزي وجود نداردشمامي خواهيد به شاديها آويزان باشيد وازغمها گريزان ولي هردو دو روي يك سكه اند گيج شده ايد دليل گيجي ذهن شماست كه به گونه اي ناقص وبا تعصب به چيز ها نگاه مي كند. اگر بتواند كل را ببيندآزاد خواهيد شدآنوقت شوق ملاقات كردن با مرگ را پيدا مي كنيد مرگ وزندگي دو ساحل يك رودخانه اندكسي كه به زندگي وصل نباشد از مرگ هراسي نخواهد داشت .چنين انساني مي داند كه چگونه زندگي كند وچه طور بميرد اوازمرگ وزندگي شادي درو مي كنداودر حد امكان از زندگي تاجايي كه مي شده وازمرگ شهدجمع كرده است زندگي به او شهدبي حد داده است . د

۲ نظر: